یعنی پس از این همه سرگردانی و جست‌وجو، نبوغ و علاقه‌ی قلبی من در این سرزمین است؟

تردیدهایی که در یافتن علاقه‌ی قلبی خود با آن دست به گریبانیم

خودشناسی, روان‌شناسی تحلیلی

چطور علاقه‌ی قلبی خود را بشناسیم؟

به نظر می‌رسد هر گاه سال‌ها در ساحل بودی باید دریا را جست‌وجو کنی، و هر گاه سال‌ها دریا را نوردیدی باید ساحل را بیابی. دریا امواج سهمگین خود را دارد و ساحل، مخاطرات خود.

مسئله این است:

چه زمان دل به دریا زد و چه زمان دل به ساحل سپرد؟

خاطرم هست زمانی که کاراته کار می‌کردم و استاد فرم‌ها را یاد می‌داد، تشخیص این‌که چه زمان وقت آن رسیده که فرم جدید را یاد گرفت و تا چه زمانی لازم است فرم فعلی را تمرین کرد، با او بود.

زمانی هم می‌رسد که این تصمیم و انتخاب به عهده‌ی خود توست.

چند سال پیش نقل قولی از آندره ژید، نویسنده‌ی فرانسوی، خواندم که می‌گفت:

«هیچ‌کس سرزمین‌های جدیدی کشف نمی‌کند مگر بر خود روا دارد که منظره‌ی ساحل مدت‌ها از چشمش پنهان شود.»

و اضافه کنم که هیچ‌گاه سرزمین جدید را نخواهی شناخت مگر بر خود روا داری چم‌وخم آن را بجویی و بکاوی.

جست‌وجو کردنِ ابدی، فریب دادن خود است تا با مخاطرات سرزمین جدید کشف شده روبه‌رو نشویم. تو گویی در این لحظه امواج سهمگین دریا و طوفان‌هایش را به جان می‌خریم تا مبادا با مخاطرات ساحل دست و پنجه نرم کنیم. گمان می‌بریم با کشف سرزمین جدید دیگری، کارمان به مراتب آسان‌تر از این سرزمین جدید فعلی است.

همیشه هم این‌طور نیست که علاقه‌ی قلبی خود را در جایی بیابیم که ما را از فرط هیجان به سقف آسمان بچسباند. بر عکس، گاهی پا به سرزمینی می‌گذاریم که در نگاه اول ناامیدکننده به نظر می‌رسد. احتمالاً، چنانچه کسی صدای‌مان را نشنود، زیر گوش خود زمزمه می‌کنیم یعنی پس از این همه سرگردانی و جست‌وجو، نبوغ و علاقه‌ی قلبی من در این سرزمین است؟

جان سنفورد، حرف تأمل‌برانگیزی می‌زند. او می‌گوید:

«دیدن فردی که او را به خاطر وجود خودش، نه به واسطه‌ی فرافکنی دوست داریم، شاید در ابتدا به نظر ناامیدکننده می‌آید.»

این‌طور برداشت نکنید که حال‌مان از طرف مقابل بهم می‌خورد، نه. به این معناست که در حالتی از تعجب با خود می‌گویی این اندازه بیخ گوش من بوده و به او توجهی نکرده‌ام؟!

در یافتن علاقه‌ی قلبی خود نیز چنین است. پس از دو-سه‌تا تجربه‌ی در نگاهِ اول عاشق شدن، بالاخره این حالت ناامیدکننده تو را میخکوب می‌کند و از آن شور و هیجان بیرونی خبری نیست. اما در دل‌ات غوغایی به پا می‌شود. به تعبیر جوزف کمپبل، این حس را باید قاپید.

اصلاً بگذار خیالت را راحت کنم:

در هر سرزمینی که پا بگذاری، تحفه‌ای از پیش آماده شده را پیشکش تو نخواهند کرد. عمارت‌های باشکوهی را خواهی دید با رهبرانی مقتدر. باید چاردت را در ساحل همین سرزمین برپا کنی.

جز این باشد، سال‌های سال در دریا پرسه می‌زنی و خودت را گول خواهی زد که دارم برای یافتن جوهر ناب وجودم دریاها را پشت سر می‌گذارم. آخر سر، تا جایی در دریا پیش می‌روی که دیگر دل و دماغ انداختن یک تور پاره برای گرفتن یک ماهی کوچک و سیر کردن شکمت را نخواهی داشت.

پیش از این‌که در جست‌وجوی سرزمین جدیدی برآیی:

وقت کشف حوزه‌ی جدید کاری است یا عمیق شدن در حوزه‌ی به نظر ناامیدکننده؟

استادی در کار نیست. انتخاب و تصمیم با خود توست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *