تضاد رشد هم این است که ما از طریق از دست دادن‌ها و ترک کردن‌ها هویت خود را به دست می‌آوریم.

نمایش هویت و احساس گیر کردن در موفقیت‌ها

خودسازی

راوی:

«در طول قرن‌ها نویسندگان نوشته‌اند که از مهم‌ترین وظایف بشر در زندگی، رسیدگی به روح انسانی، شکل دادن به هویت فردی، زندگی و حتی جامعه‌ای است که در آن ارزش‌های روحی بتوانند شکوفا شوند.»

پابه‌پای روایت این نمایش، داستان موفقیت خود را مرور کنید.

 

پرده‌ی یکم، صحنه‌ی یکم

درست است که تعریفی از روح وجود ندارد چون برای‌مان عینیت ندارد، اما هر کدام از ما به طور غریزی می‌دانیم که وقتی می‌گوییم کسی یا چیزی «بی‌روح» است یعنی چه.

ما آدم‌ها داستان موفقیت‌مان را بارها و بارها، حین پیاده‌روی، به وقت خواب و موسیقی و فیلم و گفتگو، در ذهن‌مان مرور کرده‌ایم. این‌که موفقیت از چه راهی و به چه شکلی نصیب‌مان شود.

مایی که سودای موفقیت را در سر می‌پرورانیم، بهتر است از خود بپرسیم این احساس موفقیت ریشه در اجبار دارد یا رضایت و لذت؟ می‌خواهم حال فلان کس را بگیرم یا در تلاشم تا بالقوه‌های وجودم را شکوفا کنم؟

هر گاه ما در احساس موفقیت ناشی از اجبار چمبره می‌زنیم و به بیانی در آن گیر می‌کنیم، خمیرمایه‌ی هویت خود را محصور کرده‌ایم. چون جنینی که در شکم مادر لگد می‌پراند، روان ما هم خلأ هویت را مدام با احساس پوچی و نارضایتی و گم‌شدگی یادآور می‌شود.

تامس مور می‌نویسد:

«بسیار مهم و ضروری است که ما انسان‌ها در زندگی خود یک ارتباطی بین بالاترین نقاط بلندپروازی‌های‌مان و عمیق‌ترین نقاط قلب‌مان ایجاد و آن ارتباط را حفظ کنیم. ما باید در هر دو جهت حرکت کنیم: حرکت رو به بالا به سمت موفقیت و دستاورد، و حرکت رو به پایین برای ارتباط با گذشته، احساسات عمیق و روابط مهم.»

پرده‌ی یکم، صحنه‌ی دوم

لازمه‌ی فرصت ساختن، فرصت دادن است.

هدف از رشد این است که به خویشتن (نیازها، خواسته‌ها، ارزش‌ها و علائقی که زیسته نشده‌اند) فرصت بدهیم به طریقی در زندگی تجلی یابند.

زمان رشد و پیش رفتن که فرا رسیده باشد، یعنی باید جایی، کاری، باور و یا احساسی را ترک کنیم. چون کودکی که از شیر گرفته می‌شود.

تضاد رشد هم این است که ما از طریق از دست دادن‌ها و ترک کردن‌ها هویت خود را به دست می‌آوریم.

هویت گنجینه‌ای نیست که در یک مکان مشخص وجود داشته باشد تا به آن برسیم و به آن دست یازیم. هویت، خمیرمایه‌ای است که با فرصت دادن به خود آن را ورز می‌دهیم تا شکل بگیرد نه آن‌که شی‌ای از پیش شکل گرفته را تحویل بگیریم.

دیوید ریکو تعریف می‌کند:

«در دوران کودکی خود، به جای این‌که به من یاد بدهند خود واقعی‌ام باشم، از من خواستند همه را دوست داشته باشم. در واقع عادی بودن به معنی انطباق‌پذیری ایمن بود. اخیراً این سؤال برایم پیش آمده است: عادی بودن به معنی عمل بر اساس طرح‌ها و نقشه‌های آن است؟ هر کسی به خوبی می‌داند که عادی بودن هرگز بدین معنی نیست که هر کسی را دوست داشته باشیم. همه‌ی افرادی که در همان شهر زندگی می‌کردند، در مورد این‌که چه چیزی بیشتر از همه به نفع من و یاری‌رسان است، با من صحبت می‌کردند. اما بهترین و عاقلانه‌ترین فرصتی که می‌توانستند در اختیار من قرار دهند، این بوده که اجازه دهند فقط چند خیابان آن طرف‌تر بروم. اما آن روز در خانه ماندم.»

گمان برده‌اید تراژدی «رومئو و ژولیت» غم‌انگیزترین تراژدی شناخته شده است؟

و اما چه تراژدی‌ای غم‌انگیزتر از آن‌که معلوم شود زندگی ما برای خودشکوفایی و رهاسازی قابلیت‌های وجودی کافی نیست؟

پرده‌ی یکم، صحنه‌ی پایانی

روزی فرا خواهد رسید که یا با خود می‌گویی چه خوب شد که به خود فرصت دادم، و یا خواهی گفت ای کاش به خود فرصت داده بودم!

و اکنون شارلوت برونته آرام در گوش تو زمزمه می‌کند:

«آنچه همیشه سرزنش شده و سرکوب شده، مجدداً بازمی‌گردد

همان احساساتی که از نخست با من زاده شدند

مقصد من همان جایی است که طبیعت من مرا به سمت آن راهی می‌کند

جایی که باد شدید در دامنه‌ی کوه‌ها وزیدن گرفته است.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *