فرد در رابطه‌ی عاشقانه چنین قورباغه‌ها را می‌کشد:

سؤالی که هر زوجی باید از خود بپرسند

خودسازی

۱

«روزی روزگاری، قرن‌ها پیش، شاه جوانی که سرزنده، قوی و عاشق شکار بود به همراه درباریان به شکار گوزن می‌رود. سوار بر است پیش می‌رفتند که شاه خارج از تیررس خود گوزنی دید. شاه سر به دنبال گوزن گذاشت و در پی تعقیب گوزن، بیشتر و بیشتر در جنگل فرو رفت. تا این‌که هنگام غروب، شاه کاملاً در جنگل گم شده و گوزن هم ناپدید شده بود. او که از ملازمان خود جدامانده و ترسیده بود، از اسب پایین آمد و نشست. ناگهان آواز زیبایی را شنید. از جا برخاست، به سمت صدا رفت و خیلی زود با دختری روبه‌رو شد. زیبایی دختر به زیبایی صدای او بود. شاه مجذوب زیبایی او شد و فوراً، یک دل نه صد دل عاشق دختر شد. شاه پرسید: تو ازدواج کرده‌ای؟ دختر گفت: نه. شاه گفت: ملکه‌ی من می‌شوی؟ دختر پاسخ داد: باید درخواست خود را با پدرم مطرح کنی. سپس شاه از دختر خواست تا او را نزد پدر ببرد. پدر دختر که مرد عاقلی بود، گفت: فقط به یک شرط می‌توانید با دختر من ازدواج کنید، و آن این‌که او هرگز آب را نبیند! شاه موافقت کرد و زوج جوان با هم ازدواج کردند. فقط یک مشکل وجود داشت و آن دور نگه داشتن ملکه از دیدن آب بود.»

چنانچه به جای واژه‌ی آب، واژه‌ی واقعیت را بگذارید راز این داستان را به راحتی درک خواهید کرد. این ماهیت عشق رمانتیک است.

۲

«شاه نهایت تلاش خود را کرد تا ترتیبی دهد که ملکه آب نبیند، اما این کار مشکل‌تر از آن بود که در ابتدا به نظر می‌رسید. شاه تمام وقت خود را صرف این می‌کرد که کاری کند تا ملکه آب نبیند و عملاً فرصت نداشت تا به امور مهم دیگر بپردازد.»

هر ماجرای عاشقانه و رؤیایی، این بازدارنگی را به همراه دارد.

۳

«روزی یکی از درباریان پرسید: سرورم شما تشنه‌ی دیدن منظره‌ی آب نیستید؟ شاه اعتراف کرد و گفت: چرا. من خشک شده‌ام اما جرأت نمی‌کنم به دنبال آرزوی خود بروم زیرا می‌ترسم ملکه دچار مشکل شود. آن‌گاه درباری مزبور گفت: اعلیحضرت، من می‌توانم چشمه‌ای در وسط باغ بسازم و بوته‌هایی چنان انبوه دور آن بکارم که ملکه هرگز آن را نبیند. شما می‌توانید در خلوت به آن‌جا بروید و به چشمه نگاه کنید و شاداب شوید. این کار انجام شد. شاه به طور منظم سرِ چشمه می‌رفت و خشنود و راضی بود. اما یک روز، ناگهان ملکه سر رسید و چشمه را دید. او ابتدا خوشحال شد اما بعد ناپدید شد.»

رابطه‌ی عاشقانه هنگامی که به بوته‌ی آزمایش واقعیت‌های انسانی سپرده‌ می‌شود، به سادگی خاتمه می‌پذیرد.

۴

«ملکه ناپدید شد و شاه را غرق غم و اندوه تنها گذاشت. او دیگر نمی‌توانست چیزی بخورد و بیاشامد. هیچ چیزی نمی توانست او را التیام بخشد. مرد خردمندی بود که متوجه شده بود هنگامی که ملکه ناپدید شد، قورباغه‌ای در باغ روی سقف و کنار چشمه پدیدار شده است. شاه ماجرای قورباغه را شنید و به باغ رفت و با دست‌های خود آن را نابود کرد. سپس دستور داد تمام قورباغه‌های باغ کشته شوند. دستور کشتار قورباغه‌ها را صادر کرده بود چون گمان می‌کرد قورباغه باعث ناپدیدی ملکه شده است.»

این پیامد عجیب احساس تنهایی است. ما با کشتن هر قورباغه‌ای که می‌بینیم تنهایی خود را تداوم می‌بخشیم. این ناتوانی، حکایت از ناتوانی حالت عاشقی در تحمل فشارهای روزمره را دارد.

۵

«سرانجام یک روز پادشاه قورباغه‌ها به دیدن شاه آمد و گفت: اعلیحضرت! شما کم‌کم نژاد مرا به کلی منقرض می‌کنید. من پدر ملکه‌ی شما هستم. وقتی عهد خود را زیر پا گذاشتید، او به سرزمین من بازگشت. شاه به صحبت‌ها او گوش داد. او از شاه قورباغه‌ها خوشش آمد و با او آشتی کرد. در نتیجه شاهِ قورباغه‌ها دختر خود یا همان قورباغه‌ی کوچک کنار چشمه را دوباره زنده کرد. شاه او را در آغوش کشید و از نو سعادت‌مند شد. ملکه نیز از آن پس مجبور نبود از آب دوری کند.»

عشق واقعی تنها زمانی شروع می‌شود که یک فرد در صدد شناسایی انسان واقعی دیگر برمی‌آید و توجه و عشق به او را تجربه می‌کند.

بیشتر

گاهی ما دل‌زدگی از رابطه با خودمان را به رابطه با شریک عاطفی‌مان انتقال می‌دهیم. کسی که با خود، ارزش‌ها و خواسته‌های درونی و عمیق خود، بیگانه است و به ‌آن‌ها وقعی نمی‌گذارد، آن‌ها را انکار یا پنهان می‌کند، انتقام این بخش‌های زیسته نشده‌ را از رابطه، شریک عاطفی و گاهاً فرزند خود خواهد گرفت.

بار دیگر به داستان بازگردید جایی که شاه قورباغه را کشت و دستور داد تمام قورباغه‌ها را بکشند. فرد در رابطه‌ی عاشقانه چنین قورباغه‌ها را می‌کشد:

من مشکلی ندارم.

نیازی به مشاور نیست.

اصلاً به من توجهی نمی‌کنی.

تو مانع پیشرفت من هستی.

طلاقت می‌دهم.

کمی بیشتر

حدس می‌زنم میزان رضایت ما از خودمان احتمالاً تا حدی میزان رضایت ما از رابطه را نشان می‌دهد. هر چه‌قدر رابطه‌مان با خودمان رضایت‌بخش‌تر باشد، در رابطه با شریک عاطفی خود نیز به نحو کارآمدتری عمل خواهیم کرد.

پرداختن به مسئله‌ی فردیت و رشد فردی، کمک به بهبود وضعیت رابطه است.

جان سنفورد می‌گوید:

«لایق عشق واقعی بودن، یعنی بالغ شدن و انتظارات واقعی از دیگران داشتن. یعنی خوشبختی و بدبختی خویش را بپذیریم، نه این‌که انتظار داشته باشیم دیگران ما را خوشبخت سازند و به علت بدبختی خود آن‌ها را محکوم کنیم. طبیعتاً چنین امری ایجاد رابطه‌ی واقعی را مشکل می‌سازد، زیرا مستلزم کار و تلاش است، ولی در پایان پاداش هم وجود دارد. تنها از این راه می‌توان به ظرفیت بلوغ عشقی رسید.»

سؤالی که هر زوجی باید بپرسند:

چه زمانی قورباغه پدیدار خواهد شد؟

و یادمان باشد که:

قورباغه به آب نیاز دارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *