دوباره شروع کردن

بعد از ماه‌ها(!) آمدم که دوباره نوشتن صفحات صبحگاهی را از سر بگیرم. چه‌قدر این دور افتادن‌ها لطمه می‌زند.

شاید گمان بری مسئله پیوستگی در انجام کار باشد؛ اما این‌چنین نیست. قبل ترها این حرف را زده بودم.

حرف از دوباره شروع کردن است. این‌که با وجود وقفه‌های پی‌درپی باز عزم کنی که شروع کنی.

همیشه همین‌طور بوده. زمان‌هایی که صرفاً ذهنی پیش می‌رویم با زمان‌هایی که عیناً با موضوع دست‌وپنجه نرم می‌کنیم، زمین تا آسمان متفاوت است.

وقتی ذهنی پیش می‌روی و با واقعیت موضوع دست‌وپنجه نرم نکرده‌ای، افکار و گاه خیالاتی پیرامون آن موضوع داری که چندان با واقعیت هم‌خوانی ندارد.

اصلاً زندگی همین است: برخورد آن‌چه فکر می‌کنی با آن‌چه واقعاً در عمل رخ می‌دهد. در این نقطه است که آدم رشد می‌کند و بزرگ می‌شود.

آری، این‌چنین نتیجه گرفته‌ام. نه حدس است و گمان، و نه فکر و خیال. صرفاً آن‌چه است که در واقعیت با آن روبه‌رو شده‌ام.

جا نماند؛ تصمیم به دوباره شروع کردن هم چندان آسان نیست. مثل امروز من. کلی با خودم کلنجار رفتم. از این سر خانه تا آن سر خانه قدم زدم. هزار و دو دلیل و بهانه آوردم. من افسرده‌ام، من … اما هر چه بیشتر قدم زدم و فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که تو وقتی دست به اقدام مفید می‌زنی، وقتی سعی می‌کنی هر روز سه صفحهٔ صبحگاهی بنویسی، یعنی تو افسرده نیستی.

می‌دانم این روزها فشار کاری‌ات چند برابر شده است. می‌دانم به یک استراحت خوب نیاز داری. اما چه استراحتی مفیدتر از این‌که آدمی برای آن‌که حالش خوب شود عزم کند هر روز به نوشتن سه صفحهٔ صبحگاهی وفادار بماند.

خوب است، داری به پایان صفحهٔ دوم نزدیک می‌شوی. بالاخره شاخ این غول تنبلی و اهمال‌کاری را داری می‌شکنی. مانده شکستن شاخ غول رانندگی!

«از هر جایی که هستید شروع کنید.»

این جمله را سال‌ها قبل روی یک کاغذ نوشته بودم که اتفاقاً امروز زیر‌دستی‌ام است.

چه خوب است که آدم برای شروع کردنِ دوباره بهانه نتراشد. دنباله‌رو کمال‌طلبی نباشد و از همان‌جایی که هست شروع کند. با همان امکاناتی که دارد. با همان خُلق پایین و شورتکی که پایش است. موهایی که شانه نکرده است. در همان اتاقی که قدم می‌زند. و با همان نیرویی نه‌چندان که برایش باقی مانده است.

آدمی به مرور رشد می‌کند و به سمت کمال پیش می‌رود. کسی به یکباره بزرگ و نیرومند نشده است. هر کسی از هزارتوی آزمون‌های دشوار عبور کرده است و حتی در همان هنگام هم باز هزارتوی دیگری پیش روی خود می‌بیند.

رسیدیم به انتهای صفحهٔ سوم صبحگاهی. بالاخره شاخ این غول هم شکسته شد.

امیدوارم پی به این ببریم که هیچ‌گاه برای شروعِ دوباره دیر نیست.

۲ دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • Tolive.blog.ir حسین
    ۱۴۰۰-۰۳-۲۶ ۳:۲۰ ق٫ظ

    “اصلاً زندگی همین است: برخورد آن‌چه فکر می‌کنی با آن‌چه واقعاً در عمل رخ می‌دهد. در این نقطه است که آدم رشد می‌کند و بزرگ می‌شود..”
    یک دنیا حرف توی این عبارت بود. عالی بود

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست