مایلم چگونه عشقی را تجربه کنم

با هم و در کنار هم، ساختن را آغاز می کنیم.

از زیر سقف آسمان و ابرهای آبستن گشته اش، از میان جامه های سبز رنگ جنگل و درختانش و از برهنگی بیابان و ماسه هایش، می گذریم و لذت می بریم.

بادها و طوفان ها، آب ها و سیلاب ها، کوه ها و دره ها را شانه به شانه و دست در دستان همدیگر پشت سر می گذاریم.

با دور شدن سن و عمرمان، نزدیکیِ عشق و محبت را در وجودمان می پرورانیم؛ نه چون کسانی که با گذر عمرشان، فاصله ی شانه هایشان در قدم روها، به اندازه ی عرض یک خیابان است!

هر دیداری برایمان تازه؛ و هر تکراری لذت است.

از تلاطمِ امواجِ نگاه مان، نیروی عشق فزونی می یابد و پرتوهای ساطع گشته از آن، بر تمامی ساحات وجودی موجودات سایه می افکند.

در بهاران، همچون گل ها و درختان، هم آواز با نغمه های پرندگان و هماهنگ با ضرباهنگ طبیعت، به رقص و پایکوبی می پردازیم، می شکفیم و تازه می شویم.

در تابستان، آتش عشق را شعله ور می سازیم و با گرمایش، یخ های رخوت، کسالت، ملال و اندوه را از روح و جان تمامی موجودات می زداییم و آن ها را با خود همراه می کنیم.

در پائیز، برای فروکش کردن آتش عشق، سوار بر برگِ فرسوده ی فروریخته ی درختان، با وزش نسیم خزان، سفر می کنیم. تا دوردست ها. تا آنجا که دیگر جز خاکستری از آتش عشق، چیزی دیگر باقی نماند.

و آنگاه، در زمستان، کوله باری از دوش بر زمین گذاشته، خالی از داشتن ها و سرشار از بودن ها، در آغوش یکدیگر، سرمست و مدهوش از سفری دراز، در خوابی رقت انگیز فرو خواهیم رفت. خوابی که نجوای بهاران بر آن تکیه خواهد زد.

این بود عاشقانه ای از چهار فصل سال…

پی نوشت:

نمی دانم چطور هیچ گاه نتوانسته ام با رز قرمز و سرخی اش ارتباط برقرار کنم؛ آن گُلی که برایم نماد عشق و عشق ورزی است، رز آبی و نیلگونی اش است!

تاریخ انتشار نوشته:

۱ام شهریور ۱۳۹۶