آیا کمال طلبی با پیوسته در حرکت بودن عجین گشته؟

مسخره به نظر می آید برای کسی که پیوسته در حرکت است و ترس در وجودش رخنه کند. آنگاه باید ترسید که در حرکت نبود و هیچ حرکتی را نیز در ذهن نپروراند.

برای کسی که این جمله ی ادبی زمزمه ی روزانه اش است، ترس معنایی ندارد. این جمله ای است از جنس دعا و دعایی از جنس حرکت که پیوسته در حرکت بودن را به ما یادآور می شود.

“پروردگارا! کاری کن که برای مُردن در انتظار مرگ نمانم.”  (مائده های زمینی/ آندره ژید)

شاید ظاهر این جمله اولین تداعی را که در ذهن متبادر می سازد رنگ و بویی از دلمردگی و افسردگی به دیده و مشام رساند، اما در ورای ظاهر آن زندگانی جاری است.

به نظرم نباید در این فکر بود که پیوسته در حرکت بودن را با کمال طلبی بی جا و بی مورد آراسته نمود. گاهی انسان در حرکت از خود سستی و بی ارادگی نشان می دهد و چه بسا حرکت واقعی و پیوسته در حرکت بودن آنجا خود را نمایان سازد که با اراده ای مصمم، فعال و پابرجا ما را در چیرگی بر آن سستی و بی ارادگی ناچیز و مقهور ساختنش یاری رساند و به حرکت وادارد.

در این زمان است که ترس، سستی و رخوت جای خود را به امید خواهد سپرد.

و چقدر این جمله ی روسو برایم دلنشین است:

“… احساس می کردم که هیچ بشری را نمی توان یافت که دلش هر قدر هم پاک باشد، عیب و نقصی تحمل ناپذیر در خود پنهان نکرده باشد.”

تاریخ انتشار نوشته:

۶ام بهمن ۱۳۹۶